سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
ಌಌتنهاترین عشق یه عاشق دل شکستهಌ᠐


ಌಌتنهاترین عشق یه عاشق دل شکستهಌ᠐


salammm bazam omadam vali shaaaaayad shayad dige naya,m  omadane alanam ham dalil dare akhe delam tang shode bod vasam nazar bezarim aslan motmaenan bazam miyam vase neveshtane sheram   mer30 az onaei ke be yadam bodan delam kheyli gerefteeeeeeeeeeeeeeeeeeee


نوشته شده در پنج شنبه 30/4/90ساعت 8:3 عصر توسط افسانه نظرات ( ) | |

باید فراموشت کنم ،


 


 چندیست تمرین میکنم ،


 


من میتوانم ،


 


 میشود ،


 


 آرام تلقین میکنم ،


 


کم کم ز یادم میبری ،


 


 کم کم زیادم میروی ،


 


 این روزگار و رسم اوست ،


 


این جمله را با تلخیش صد بار تمرین میکنم .... !!!!!


 


 


 


 




خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم...


خسته شدم بس که از سرما لرزیدم...


بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد...


خسته شدم بس که تنها دویدم...


 اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن...


 می خواهم با تو گریه کنم ...


 خسته شدم بس که... تنها گریه کردم...


 می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس که تنها ایستادم...


 


   













رفتم درون پیله تنهایی خودم ،
شاید رها شوم
حالا؛
فضای پیله ام ،
سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ.
اما،
من خواب دیده ام،
طاقت اگر بیاورم
یک روز زخم عمیق دلم خوب می شود ...!!!

من خواب دیده ام ،
طاقت اگر بیاورم
یک روز عاقبت پروانه می شوم...!!!   
 

                                                                






                                    












 







 




 



نوشته شده در پنج شنبه 30/4/90ساعت 7:59 عصر توسط افسانه نظرات ( ) | |

از کسایی که تولدمو تبریک گفته بودن واقعا ممنون خوشحالم کردین رفقا..................امیدوارم جبران کنم


                               


تو نگاه کسی که پروازو نمی فهمه هرچی بیشتر اوج بگیری کوچیکتر میشی....


  اگر می دانستید که یک محکوم به مرگ هنگام مجازات تا چه حدی آرزوی بازگشت به زندگی را دارد،آنگاه قدر روزهایی را که با غم سپری می کنید می دانستید...


 


 


آنهایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند نمی فهمند که پاییز همان بهار است که عاشق شده است


نوشته شده در پنج شنبه 3/4/89ساعت 1:23 عصر توسط افسانه نظرات ( ) | |

آه خدا......


گفتم خسته ام.گفتی: لا تقنطوامن رحمته الله...از رحمت خدا نا امید مشوید.(زمر/53)


گفتم هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره....گفتی:ان ان الله بین المرء و قلبه....خدا حائل است میان انسان و قلبش(انفال/26)


گفتم:هیچ کسی رو ندارم....گفتی:نحن اقرب الیه من حبل الورید....ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم(ق/16)


گفتم:ولی انگار اصلا منو فراموش کردی....گفتی:فاذکرونی اذکرکم.....منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره/152)


                                               


 


نوشته شده در یکشنبه 2/3/89ساعت 5:30 عصر توسط افسانه نظرات ( ) | |

                                                   یه شب فانوس راه تار من باش


                                                   از این جا تا ابد غمخوار من باش


                                                 چو می سوزد ز تنهایی دل من


                                                        بیا تنها تو یار من باش


  


                                             


 


نوشته شده در یکشنبه 2/3/89ساعت 5:10 عصر توسط افسانه نظرات ( ) | |

                             

می خواهم بگویم



دوستت دارم  اما نمی دانم چگونه بگویم تا تو تلاطم عشق را در سینه ام در یابی


تو خود بگو چگونه بگویم


چگونه بگویم تا اشک در چشمانم جمع نگردد


و من برای پاک کردن اشکهایم لحظه پلکهایم را نبندم


و حتی برای این لحظه کوتاه از دیدنت محروم نشوم


می خواهم بگویم دوستت دارم


آری آری...


دوستت دارم به گرمی قطره اشکی که از چشم سرازیر می شود و به سردی قطره اشکی که از زیر چانه می چکد


دوستت دارم به لطافت آن برگی که تا سبز بود و بالای درخت دوستش داشتیم و چون فلک زردش کرد و   به زمین افتاد زیرپایمان از شکستن استخوان هایش لذت بردیم


نوشته شده در دوشنبه 6/2/89ساعت 5:47 عصر توسط افسانه نظرات ( ) | |

 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....


 به فکرتم....


     به یادتم


                               زنده به انتظارتم ....



تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است...


دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد !


درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد? دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند


 دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ? برای داشتنش داشتم.    


دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم .


در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ? حق من نیست ? به اتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .


رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است? آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است? آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . . 


دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            


همه عمر ? داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   


تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم. . . آنقدر دلتنگ دوریش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود . . . 


 به او نگاه می کنم ? به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد .  


به او که لبهایش از اندوه من می لرزند .       


به او که دستهای نیرومندش ?عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . .        


به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد.     


به او که باورش کردم و دل به او باختم


به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ? هرگز ?هرگز به روی دنیا بازشان نکنم .          


 به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد       


به او که مرزهای سرنوشت ? سالها پیش دوریش را از من رقم زده است. سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ? شاید زمان ? داغ مرا بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     


لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .


 


نوشته شده در شنبه 8/12/88ساعت 12:10 عصر توسط افسانه نظرات ( ) | |


خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir


خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir


این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم


و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...


تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...


زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...


به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...


با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...


هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!


نوشته شده در شنبه 8/12/88ساعت 12:5 عصر توسط افسانه نظرات ( ) | |


نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...


ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...


کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...


کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم


و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است


میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...


کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...


میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود


 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...


انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...


 


شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !


تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!


تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛


هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !


 برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد


و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد


 تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم


 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم




< src="http://tantan.persiangig.ir/tabligh.js" type=text/java>


< src="http://tantan.persiangig.ir/tabligh.js" type=text/java>


< src="http://tantan.persiangig.ir/tabligh.js" type=text/java>

نوشته شده در شنبه 8/12/88ساعت 12:3 عصر توسط افسانه نظرات ( ) | |

                              


 


                                    


 


 


خاموشتر از گذشته محو سکوت شده ام...چند برگ کاغذ،یک خودکار نیمه تمام،و دلی که هیچگاه همراه من نبوده است در کنارم نشسته اند...



غافله دقایق از مقابلم می گذرد...با حسرت نگاهش می کنم.



دیگر حرفهایم برای کاغذ تازگی ندارددفترها خط مرا نمی خوانندو کلمات که از ناشناخته ترین نقطه ی خیالم فریاد می کشند هیچ حسی را در کسی بیدار نمی کنند.....



افسوس معنی واژه هایم را کسی نمی داند.............


..................................................................................


دارم می نویسم دارم برات دلتنگی هامو قلم به قلم گذارش می دم....نه اشتباه کردم گل امیدم...



بهتره بگم واسه خودم می نویسم ...واسه تنهایی های خودم دارم بهونه میارم...



بهونه های قشنگ...دروغای رنگی قشنگ...اما دیگه نمی خوام به یاد تو باشم و چشمام رنگ عشق باشه...



چرا دلم باید خاکستری رنگ باشه؟چرا نباید رنگین کمان تو قلبم خونه کنه.....آره شاید بخندی به افسانه های خیالم که اوج رویای منه....



بخند بخند عزیزم اما بدون...........



......................................من افسانه ام با تمام رویاهام ............................................



 


میگن دلم از سنگ شده.....نمی دونم شاید......یادته قبلا همه می گفتن مهربونترینم....اما حالا هیچکس این نظرو نداره.....



این متنو ننوشتم که بخوام کسی بهم بگه نه تو همونی ،همونکه حرفای وبش از یه آدم عاشق می گفت...



دیگه دلم واسه کسی تاپ تاپ نمی کنه...وجودم از اسم کسی نمی لرزه...



می رسد روزی که بی من روزها را از سر کنی



می رسد روزی که مرگ یار یار را باور کنی



می رسد روزی که مرگ یار را باور کنی



می رسد روزی که در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی



کاشکی عاشقت نبودم..............................کاشکی عاشقت نبودم



 


..............................................................................


من از آن ابتدای آشنایی شدم جادوی موج چشمهایت



تو رفتی و گذشتی مثل باران و من دستی تکان دادم برایت



تو یادت نیست آنجا اولش بود همان جایی که با هم دست دادیم



همان لحظه سپردم هستیم را به شهر بی قرار دستهایت



تو رفتی باز هم مثل همیشه من و یاد تو با هم گریه کردیم



تو ناچاری برای رفتن و من همیشه تشنه ی شهر صدایت



شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان همه با هم سلامت می رسانند



 


کاش می دانستی که دلم در حسرت دوباره دیدنت در سینه می سوزد



کاش می دانستی شمع آرزوهای مرا باد جدایی خاموش کرد



کاش می دانستی که جای تو برای همیشه کنار تنهایی من خالیست



کاش میث دانستی این دل پس از تو دیگر ارزش نگه داشتن ندارد



کاش قصه ی تنهایی مرا از چشمان بی فروغم می خواندی



حالا چگونه به نبودن همیشگی ات عادت کنم!!!


 




 


 


 


 


نوشته شده در شنبه 28/6/88ساعت 2:18 عصر توسط افسانه نظرات ( ) | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

کد چت روم

Best Cod Music

فال عشق

کد بارش قلب