ياد آن روز که بر صفحه ي شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کيش رخت مات شدم...
گرچه در شطرنج عشق کيش و دلم مات شد ((درحقيقت باختم ولي فراموشم نکن))
چه بدرود غم آلودي:
غروب آخرين ديدار لبهاي تو مي لرزيد،واشک غم ميان جام چشمان تو مي جوشيد...
کنار هم ميان کوچه هاي آشنا آرام مي رفتيم،نگاهت کوچه هاي آشنا را سخت مي کاويد...
دلم آزرده بود آن شب و راه ما ز يکديگر جدا مي شد...
دو دستت را ميان دستانم گرفتم،گرم....
به تو گفتم که دستانت گرمي دستي نوازشگر ندارد.
نگاهت خيره بر من شد و اشکي گرم روي گونه ات افتاد و من
گريه سر دادم...
سايه ي دوست روي قلب يه عاشق()